RSS
 

فقر و فرهنگ فقر

21 Sep

فقر و فرهنگ فقر

واژه pauvre از ریشه لاتین pauper می اید که با paucus و یونانی penes (فقیر )و poina فقر همخانواده می باشد وبا peina (گرسنه ) قرابت دارد وبا واژه ponos (درد )و واژه poine مکافات ومجازات نیز همخانواده است پس فقر را در یونان با واژه aporia (راه به جایی نداشتن ،مشکلی که فقیر با آن دست به گریبان است )تعریف می کنند دیده می شود که ریشه یونانی لغت معنایی کیفی دارد وحال آن که ریشه لاتین آن از معنایی کمی برخوردار می باشد .
اگر مفاهیم فقیر وتوانگر را در یک چشم انداز با روش ریشه یابی لغوی مقایسه کنیم خواهیم دید که خصیصه ی گرسنگی وقدرت در مقیاس کیفی واژه غیر قابل اندازه گیری هستند وبر عکس فقر وفراوانی در یک حط ولی در جهت مخالف هم حرکت می کنند از این امر خصلت نسبی هر دو مفهوم و امکان مفهوم بینابینی نتیجه می شود. فقر و توانگری نسبت به محیط فیزیکی و اجتماعی نسبت به موقعیت شخص ،نسبت به نیاز های مادی وفرهنگی فرد یا گروه ،مفاهیمی نسبی هستند ولی مشکل بتوان بین آنها خط ومرزی مورد قبول همگان پیدا کرد . با این حال سطحی از منابع مادی ومعنوی وجود دارد که زندگی در زیر آن ، عنوان انسانی خود را از دست می دهد . واین حصار تیره روزی و بینوایی ،جنایت وتوهین به بشریت است که بر همگی ما سنگینی می کند وبا هر وسیله ای باید ان را افشا کرد در ضمن نباید فراموش کرد که فقر در کشورهای ثروت مند نیز وجود دارد اما نسبت آن کمتر است.

فقر يك استعداد بالقوه در جوامع بشري است كه در اثر عوامل ايجاد كننده يا تقويت كننده‌اش بسرعت بروز مي‌كند و سطوح پائين جامعه را دربرمي‌گيرد و خلاصي از آن بسيارمشكل است.
فقر نشانه بارز توسعه نيافتگي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي است كه ثبات سياسي و همبستگي اجتماعي و سلامت رواني را در اقشار مبتلا به خطري اندازد، موجب افزايش ميزان مرگ ومير بالاخص در نوزادان و كودكان و مادران و كاهش متوسط طول عمر، كاهش كارآيي نيروي انساني و كاهش بهره‌وري مي‌شود.
فرهنگ فقر از نسلي به نسل ديگر تداوم مي‌يابد و اگر در جامعه ريشه بدواند، حتي پس از توفيق برنامه‌ها در جهت رفع فقر مدتها به حيات خود ادامه داده و مانعي پايدار در جهت دستيابي به مراحل بالاتر توسعه اجتماعي ـ اقتصادي بدل مي‌شود. زيرا: توسعه پايدار جهت كاهش دائمي فقر ضروري است و كاهش فقر نيز متضمن توسعه پايدار است.
تعاريف، ديدگاهها، پژوهش‌ها و مطالعات گوناگون از فقر ارائه شده است و هر يك بخشي از اين پديده را به تحليل ايستاده‌اند، زيرا اين پديده در جوامع گوناگون، فرهنگهاي مختلف، مليتهاي متفاوت و محيط‌هاي جغرافياييي مختلف و حتي در انديشه افراد جامعه تغيير مي‌كند، يك پديده شديداً انعطاف‌پذير كه چهره‌هاي بسيار گوناگوني را ارائه مي‌دهد.

با توجه به اين كه در جهان كنوني توسعه همه جانبه با سرعتي بسيار شديد در حال گسترش است و گستره عظيم بشري را در تمام نقاط عالم تحت تأثير خود قرار داده است. عقب ماندن از آن به معناي دور ماندن از علم و فرهنگ و تجربه‌هاي جهاني و زيستن در عصري عقب‌تر از كشورهاي ديگر و جهان پرتغيير است. اين سرعت بحدي سريع است كه به نگراني‌هاي علماي اخلاقي، فلاسفه و جامعه شناسان اجتماعي و حتي متخصصان نظامي انجاميده است، طوري كه اين اعتقاد وجود دارد كه جهان بسوي تباهي نسل بشر با سرعتي سرسام‌آور پيش مي‌رود و مهار آن از دست بشريت خارج شده است.
گذشته از اين نظريات، توسعه، راه رفاه اجتماعي جامعه بشري را هموار كرده و شرايط زندگي را مطلوب ساخته است. ميزان مرگ و مير در اثر بيماري كاهش يافته، متوسط طول عمر بشري بالا رفته، حق مشاركت عموم مردم در جامعه افزون شده و اميدهاي زندگي مسالمت‌آميز و كم خطر را بالا برده است. منطق علم و عقل بر قدرت و قدرتمندان چيره شده و استعمار را مي‌رود كه بشريت به فراموشي بسپارد، اما هنوز اين زخم كهنه و چركين فقر سيماي زشت و نازيبايي را به سيماي زيباي توسعه تحميل مي‌كند. دردي كه علل و عوامل بسياري در ايجاد، تداوم و حركت بسوي جلوي آن مؤثرند و جوامع بشري را در تمام ابعاد تحت تأثير خود قرار داده است
در علم جامعه شناسي فقر معياري براي سنجش عدالت اجتماعي در يك جامعه است و در علم اقتصاد ميزان درآمد خانواده‌ها و افراد يا ميزان درآمد سرانه شاخص اندازه‌گيري فقر و غناي افراد جامعه است.
در ادبيات، فقر به مفهوم؛ بي‌چيزي، نداري، مسكيني، تهيدستي و احتياج و… آمده است، فقير در يك تعريف نزديك با مفاهيم زير شناخته مي‌شود؛ در فرهنگ لغت معين فقير به مفهوم تهيدست، محتاج، تنگدست و يا الف: كسي كه نيازمند حق باشد و ذلت سؤال را تنها در آستانه حق تحمل كند. ب: آنكه طبعش از مراد خالي بود آمده است در فرهنگ دهخدا: فقير يعني درويش، گدا، بيچاره، نادار، مسكين و كسي كه بسيار محتاج است و محتاج، كسي كه هيچ چيز ندارد ودر فرهنگ يونان به مفهوم راه به جايي نداشتن، مشكلي كه فرد ندار با آن دست به گريبان است آمده است و در فرهنگ يونان از واژه لاتين pauper گرفته شده است و در فرانسه نيز به مفهوم فقير آمده است.
تعاريف گوناگوني از فقر ارائه شده است كه در آنها كوشش شده است ابعاد فقر تشريح شود، اين واژه بسيار انعطاف‌پذير و در ابعاد گوناگوني قابل دگرگوني است زيرا انسان موجودي چندبعدي است و اصولاً در كليه مواردي كه به انسان و مسائل ويژه او ارتباط دارد ارائه تعريفي جامع و مانع بسيار دشوار و در بعضي موارد نيز غيرممكن است. از طرفي انسان موجودي چندبعدي است و بسياري از پديده‌هاي اجتماعي مربوط به بشر همچون جنگ، علم، فقر و … ابعاد بسيارمتفاوتي را يافته‌اند.
آنچه ارائه يك تعريف جامع از فقر را مشكل مي‌كند اين است كه فقر در فرهنگ‌ها، مليت‌ها، موقعيت‌هاي جغرافيايي و انديشه‌ها و … نمودهاي متفاوت و ويژگيهاي گوناگوني از خود بروز مي‌دهد و هر تعريف كه با نگاه به يكي از موقعيت‌ها و يا متناسب با يكي از شرايط ارائه شود قادر به ارائه شرحي جامع از فقر نخواهد شد، لذا برخي از اين تعريف‌ها جهت روشن شدن مفهوم حقيقي فقر ارائه خواهد شد كه با توجه به نوع و موضوع ارائه گرديده است.
«آلبرتو دورينا» فقرشناس دهه هشتاد قرن بيستم در كتاب «فقر، پيشرفت و توسعه» بدور از هرگونه تعريف به معناي لغوي فقر اشاره كرده و آن را در فرهنگها و زبانهاي متفاوت مورد بررسي قرار داده است و از ارائه هرگونه تعريف شفاف از فقر سرباز زده است و آورده است؛
«فقر معناي خاص خود را دارد، فقر لحن خاص خود، پويايي خاص خود و در برابر زندگي موضع خاص خود را دارد كه از يك تعريف منفي (فقدان ثروت) كه عناصر تشكيل دهنده فرهنگ فقر را ناديده مي‌گيرد متفاوت است.»
«سامنر» در يكي از تحقيقات خود درباره طبقات اجتماعي مي‌گويد: «تعريف مناسبي از فقر وجود ندارد و بايد از بكاربردن اين عبارت خودداري كرد زيرا به طور خطرناكي انعطاف‌پذير است و پاره‌اي از تصورات نادرست اجتماعي را دربرمي‌گيرد.»
«گلا‌دوين» در كتاب فقر بنظر مي‌رسد براي اجتناب از مشكل تعريف معناي فقر را بديهي انگاشته است، او حتي يكي از عناوين فصلهايش را «فقر همان فقير بودن است» گذاشته است. اما بلافاصله در ادامه مي‌گويد؛
«فقير بودن عبارت است از نداشتن پول كافي براي كاركرد موثر نظام اقتصادي كه همه مجبورند تا از طريق آن در صدد رفع ضروريات زندگي برآيند. عناوين ديگر فصلهاي او از اين قرارند «فقر نفرت‌انگيز است» «فقر عدم لياقت است» «فقر ناتواني است» او بطور ضمني در كتاب خود مي‌گويد: «فقر يعني نداشتن پول كافي، مورد تنفر بودن، بي‌لياقتي و ناتواني است».
«بيل جردن» در كتاب فقرا مي‌گويد: «اين كتاب ديگري درباره تعريف فقر و تعيين حد آن نيست، بلكه درباره فقرا و چگونگي تأثير فقر بر آنان مي‌باشد».
بسياري ديگر از محققان فقر نظير آنچه در بالا ذكر شد چه در قرون پيشين و حتي در اواخر قرن اخير نيز تمايلي به ارائه تعريف فقر از خود نشان نداده‌اند، زيرا اين پديده بسيار انعطاف‌پذير بوده و بسياري از تعاريف با مصاديق فقر پذيرفته نيست. البته امروز بدليل شناخت كافي از جنبه‌هاي فقر بخصوص جنبه‌هاي مشترك آن، در ذهنيت انديشمندان اقتصادي و جامعه شناسان و حتي عموم مردم روشني قابل وضوحي از فقر وجود دارد.
«رون‌تري» خانواده‌اي را فقير مي‌نامد كه درآمد كل آن خانواده براي بدست آوردن حداقل ضروريات براي حفظ كارآيي فيزيكي كافي نباشد.
«اتكينسون» عقيده داشت، شخصي فقير است كه درآمدش بحدي پايين باشد كه نياز به مقرري اضافه پيدا كند.
در تعاريف فوق ابعاد اقتصادي و درآمد خانواده‌ها مورد توجه قرار گرفته است، اما براي ارائه يك ديد قابل قبول از فقر كفايت نمي‌كند، زيرا فقر اگرچه از اقتصاد جامعه و درآمد فردي و خانوادگي تأثير بسيار قابل ملاحظه‌اي مي‌پذيرد اما داراي ابعاد فراتري هست كه نگاه اقتصادي تنها قادر به توصيف آن نيست و از طرفي نگاه انتزاعي به فقر است كه ميزان فقر با عوامل اقتصادي ديگري چون، ثروت خانوار و منابع احتمالي ديگر تأمين حداقلهاي زندگي، نيز ارتباط دارد كه درآمد محسوب نمي‌شوند. علاوه بر آنكه ثروت‌هاي عمومي جامعه در تحقيقات جديد سازمان ملل جزء دارايي خانوارهاي اجتماعي منظور شده است.
«پيتر تاون سند» تعريف زير را از فقر ارائه مي‌كند؛ «افراد خانواده‌ها و گروههاي يك جامعه را مي‌توان فقير ناميد، هنگامي كه منابع لازم را براي دستيابي به غذا، شركت در فعاليتها و داشتن تسهيلات و داشتن شرايط مطلوب زندگي و تسهيلاتي كه مرسوم است، يا حداقل داشتن اين تسهيلات در جوامعي كه در آن زندگي مي‌كنند، پسنديده و مورد تشويق است را ندارند.»
«گالبرايت» در تعريفي فقر را پديده‌اي خرد مي‌شمارد و مي‌گويد «مردمي فقيراند كه درآمدشان، حتي اگر براي بقاء كافي باشد از درآمد اجتماع بسيار پايين است.»
«بي‌ارشيلر» درباره بحث فقر در قالبهاي غيراقتصادي مي‌گويد: «براي برخي ناظرين، فقر تنها يك حالت ذهني است تا وضعيت جيب شخص، درواقع او عقيده دارد كه كسي فقير نيست مگر آنكه احساس كند فقير است.»
«مايكل هارينگتون» دركتاب «آمريكاي ديگر» بسيار فراتر از اينها مي‌رود و مي‌گويد: «فقر بايد بطور مطلق، در رابطه با آنچه بشر مي‌تواند و جامعه مي‌تواند باشد تعريف گردد، تا زمانيكه آمريكا پايين‌تر از پتانسيل خود باشد، اين ملت به عنوان يك كل فقير است و تا زمانيكه آمريكاي ديگري وجود دارد، ما، همه ما، به همان دليل فقيرتريم.»
«منوچهر جهان تيغ» درمقاله‌اي كه به سمينار فقر روستايي ارائه كرده است فقرا را افرادي مي‌داند كه قادر به مشاركت در فعاليتهاي جامعه نيستند و فاقد شرايط زندگي و تسهيلات يك زندگي معمولي مي‌باشند.
«دكتر حسين آسايش» در تعريفي مي‌گويد؛ «فقير كسي است كه او و خانواده تحت تكفل او نتواند از حداقل يك زندگي قابل قبول براي سالهاي قرن بيست و يكم برخوردار شوند و اين همان خط فقر است و خط فقر در همه جا يكسان نيست و قطعاً از جامعه‌اي به جامعه ديگر و منطقه‌اي به منطقه ديگر تغيير مي‌كند.
«دكتر حسين عظيمي (آراني)» در تعريفي از فقر مي‌نويسد؛ «فقر حالتي است كه در آن فرد از ابزار لازم براي برآوردن يك يا مجموعه‌اي از اهداف دلخواه محروم است».
اين تعاريف مبين آن است كه فقرشناسان و ارائه دهندگان نظريات فقر چه در زمينه اقتصادي و چه در زمينه‌هاي ديگر در مطالعاتشان تحت تأثير دامنه گسترده‌اي از برداشتهاي گوناگون درباره اينكه فقر چيست مي‌باشند، زيرا اين مفهوم نسبي و چندبعدي است، از اين رو گاه تعريف فقر چنان مبهم مي‌گردد و يا خاص مي‌شود كه از ارائه يك نگاه درست ناتوان مي‌شود. آنگاه كه محقق بخواهد يك تعريف كلي ارائه دهد در ميان گستره وسيعي از كليات به تعريفي مي‌رسد كه در اثر گستردگي مبهم مي‌شود و گاه در اثر توجه به بخشي از مشكل بناچار به ارائه تعريفي دست مي‌يازد كه تنها بخش خاص و محدودي را مورد توجه قرار مي‌دهد.
از آنجا كه بشر يك موجود چندبعدي است و براي زندگي بايد به رفع نيازهاي گوناگوني بپردازد، توان او در يك جامعه تا اندازه‌اي است كه اين نيازها برآورده شوند، از اين رو فقر به مفهوم جامعي بدل مي‌شود كه كل طيف زندگي بشر را دربرمي‌گيرد. انساني ممكن است احساس كند فقير است كه ثروت كافي در اختيارندارد و درآمد كافي جهت اداره زندگي خود نمي‌تواند كسب كند، ممكن است فقير باشد چون به لحاظ فرهنگي بي‌صلاحيت است. يا ممكن است فقير باشد چون از لحاظ رواني ضعيف است يا اينكه فقير باشد زيرا قرباني تركيبي از محروميت‌هاست.
امكانات و نيازهاي زندگي بشري ناشي از شخصيت فرد و عرف جامعه است. بسياري از نيازهاي جوامع بشري در اثر تحميل جامعه شكل نياز به خود را مي‌گيرند، اين حالت نياز كاذب به تعبيري فقر نسبي است اما نيازهاي حياتي فرد در جامعه همچون غذاي كافي، مشكل مسكن و پوشاك را با فقر مطلق بايد سنجيد و به آن بايد نياز آموزش و بهداشت را نيز افزود.
در بررسي نيازهاي انساني كه فقدان آنها به فقر منجر مي‌شود مي‌توان حداقل‌هاي زندگي همچون غذا و پوشاك و مسكن و بهداشت و آموزش را در رده‌هاي نخستين نيازهاي بشري قرار داد و در وهله بعد نيازهاي زندگي اجتماعي امروز بشر را همچون توانايي برقراري ارتباط مؤثر با جهان پيرامون و استفاده از امكانات و رفاهيات حال و آينده را به عنوان نياز بعدي مدنظر قرار داد. بعنوان مثال در كشورهاي پيشرفته و مدرن عدم توانايي تطابق فرهنگي و عدم آشنايي با سيستم‌هاي الكترونيك بدليل كمبود منابع اقتصادي و علمي و فكري فقر تلقي مي‌شود و در شهرهاي بزرگ دنيا نداشتن وسيله نقليه شخصي نوعي از نياز مي‌باشد.
اكنون پس از ارائه تعريف و توضيح درباره فقر از انديشمندان مختلف تعريف ذيل كه به نظر مي‌رسد بتواند تعريفي كاملتر از فقر را تشريح نمايد و آن را بيان كند ارائه مي‌شود.
«فقر يعني كمبود امكان يا امكانات لازم يا كافي براي فرد يا افرادي كه در يك جامعه زندگي مي‌كنند، طوري كه اين كمبود آنها را در سطحي پايين‌تر از حداقلهاي مورد لزوم زمان، مكان و شرايط محل زندگيشان قرار دهد حال در هر زمينه كه باشد خود نوعي فقر است و با خطر فقر يا خط فقرهاي موجود سنجيده مي‌شودو فقير كسي است كه خود و افراد تحت سرپرستي او از حداقلهاي قابل قبول زندگي در جامعه و محل زندگي خود محروم باشند حال اين فقر در بعد اقتصادي باشد يا فرهنگي يا اجتماعي و … درهر بعدي كه باشد در جايگاه و موقعيت خود يك فقر است
انواع فقر
فقر قابليتي
مفهوم قابليت اولين بار از سوي پرفسور آمارتياسن (۱۹۸۵) برنده جايزه نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۸ ، مطرح شد. مقاله معروف «سن» با عنوان «كالاها و قابليت ها» ، نقطه آغازين مباحث مربوط به اين رويكرد محسوب مي شود. به زعم آمار تياسن ارزش كالاها به نقش و كاركردي است كه در رفع نيازهاي انسان دارند، به اين معنا مي بايست توجه خود را از نگاه تنگ و محدود درآمدي كه عملامنتج از نظريه مطلوبيت است به نگاه مبسوط مبتني بر قابليت ها معطوف كنيم. او قابليت را به معناي آنچه كه مردم واقعاً قادر به انجام دادن آن هستند، تعبير مي كند. بنابراين چه بودن يا چه كردن انسان ها اهميت محوري اند؛ آنچه مهم است توانايي بالقوه افراد است براي انتخابي متفاوت از آن چه هستند و آن چه انجام مي دهند. به عبارت بهتر وضعيت اقتصادي يا اجتماعي كه افراد درآن قرار دارند بايد محصول يك انتخاب باشد نه اجبار. اين وضعيت هاي مختلف بستگي مستقيم به ويژگي هاي فردي و شرايط محيطي دارد.
با اين تعبير، بين فردي كه مثلاً دچارمشكلات فيزيكي يا معلوليت جسمي است با فردي كه داراي بدن سالم است، يعني بين فردي كه به دليل وابستگي اجتماعي و خانوادگي و طبقاتي ناتوان مي ماند و كسي كه قابليت تحرك دارد تفاوت ماهوي وجود دارد. سطح مطلوبيت اين افراد با توجه به رويكرد درآمد محور قابل اندازه گيري و مقايسه نيست . فرد معلول با درآمد مساوي با فرد سالم ممكن است در وضعيت نامناسب تري به سر ببرد، زيرا او از يك محروميت قابليتي (و نه درآمدي) نيز رنج مي برد. بنابراين سن بر ضرورت تغيير زاويه ديد و نحوه نگرش به اهميت كالاها براي انسان تاكيد كرد . به زعم وي كالاها از آن رو اهميت دارند كه نياز انسان را برآورده مي سازند و ارزش يك كالادر رفع نياز انسان بستگي زيادي به شرايط فرد و قابليت هاي او دارد. به اين تعبير كتاب براي فرد بي سواد و دوچرخه براي كسي كه دوچرخه سواري بلد نيست ، مطلوبيت ندارد و به طور وسيع تر نيازهاي افراد مختلف بسته به خصوصيات فردي، مي تواند بسيار متفاوت باشد. براي مثال يك فرد معلول داراي نيازهاي خاص است و ممكن است با داشتن درآمد مساوي از موقعيت ضعيف تر و مطلوبيت كمتري برخوردار باشد.

 
بدون ديدگاه

نوشته شده در دسته فقر و فرهنگ

 

Tags: , ,

ارسال دیدگاه